
مثل هر روز صبح اومدم كنار پنجره و پرده اتاق رو كشيدم . نور سفيد تند زد توي صورتم و چشمام رو بستم . همه جا سفيد بود اونقدري كه ديگه نمي شد فرق پياده رو با خيابوناي اطراف را تشخيص داد . هنوز باورم نمي شد كه این همه برف اومده باشه اونم فقط چند ساعت . به ياد دوران خوش كودكيم افتادم ...

همين كه پام به زمين باز شد و از اون همه طبقه سيماني بيرون زدم تازه فهميدم عجب برف عجيبي . درست يك وجب تا بالاي مچ پاهام . خنده ام گرفته بوده و باز مثل كودكي رفتم تو دل اين همه سفيدي و كرپ كرپ کنان موسیقی برف رو زير پاهام نواختم ...

ريخت و قيافه سياه و يكنواخت خيابون با شكوفه هاي برف و سفيدي اون تغيير كرده بود . هوا اونقدر سرد بود كه نمي شد راحت قدم از قدم برداشت . اونقدر برف روي زمين ريخته بود كه نگو . تازه همينطور داشت مي اومد و مي اومد . بيچاره تابلوهايي كه در پست قبلي سراغشون رو گرفته بودم ...

دلم مي خواست منم يكي از اين آهن هاي سرد رو سوار می شدم و از اين همه برفي كه تو خيابون و البته داخل كفشم ريخته بود خلاص مي شدم . اما اين فقط يه روياي شيرين تو يه صبح سرد بود . به رسم هر روز در ايستگاه ايستادم و چشم به خط كشي زرد وسطش دوختم . ايستگاه خالي بود و من تنها مسافر نيمكت هاش بودم . اتوبوس نیومد ...

حرفم را پس مي گيرم . ماشين سواري در اين صبح سپيد دست كمي از ايستادن من در ايستگاه برفي نداشت . آهسته و آهسته و آهسته ...

هر طور كه بود از این معركه برفکی فرار كردم و با دو ساعت تاخير به دفتر نشريه رسيدم . پنجره تنها رابط من با اين همه زيبايي بود . ساعت ۴ وقتي كه برگشتم هنوز برف مي باريد ...

