![]() |
![]() |
|
|
Mohammad Javad Nemati
|
|
* علمدار
در وصف عزای حسین (ع) هیچ نمی توان نوشت توضیح عکس ها : دسته علمداران تکایای محله بیمه در شب سیزدهم محرم . ۱۰ بهمن ۸۵ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 دی1386ساعت 0:1 توسط محمد جواد نعمتی |
|
|
* لبخند آدم برفي و آن روز سرد
مثل هر روز صبح اومدم كنار پنجره و پرده اتاق رو كشيدم . نور سفيد تند زد توي صورتم و چشمام رو بستم . همه جا سفيد بود اونقدري كه ديگه نمي شد فرق پياده رو با خيابوناي اطراف را تشخيص داد . هنوز باورم نمي شد كه این همه برف اومده باشه اونم فقط چند ساعت . به ياد دوران خوش كودكيم افتادم ...
همين كه پام به زمين باز شد و از اون همه طبقه سيماني بيرون زدم تازه فهميدم عجب برف عجيبي . درست يك وجب تا بالاي مچ پاهام . خنده ام گرفته بوده و باز مثل كودكي رفتم تو دل اين همه سفيدي و كرپ كرپ کنان موسیقی برف رو زير پاهام نواختم ...
ريخت و قيافه سياه و يكنواخت خيابون با شكوفه هاي برف و سفيدي اون تغيير كرده بود . هوا اونقدر سرد بود كه نمي شد راحت قدم از قدم برداشت . اونقدر برف روي زمين ريخته بود كه نگو . تازه همينطور داشت مي اومد و مي اومد . بيچاره تابلوهايي كه در پست قبلي سراغشون رو گرفته بودم ...
دلم مي خواست منم يكي از اين آهن هاي سرد رو سوار می شدم و از اين همه برفي كه تو خيابون و البته داخل كفشم ريخته بود خلاص مي شدم . اما اين فقط يه روياي شيرين تو يه صبح سرد بود . به رسم هر روز در ايستگاه ايستادم و چشم به خط كشي زرد وسطش دوختم . ايستگاه خالي بود و من تنها مسافر نيمكت هاش بودم . اتوبوس نیومد ...
حرفم را پس مي گيرم . ماشين سواري در اين صبح سپيد دست كمي از ايستادن من در ايستگاه برفي نداشت . آهسته و آهسته و آهسته ...
هر طور كه بود از این معركه برفکی فرار كردم و با دو ساعت تاخير به دفتر نشريه رسيدم . پنجره تنها رابط من با اين همه زيبايي بود . ساعت ۴ وقتي كه برگشتم هنوز برف مي باريد ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 22:0 توسط محمد جواد نعمتی |
|
|
* زبان های بی زبان
به هر سوی این شهر که نگاه می کنم تابلویی می بینم . اما هنوز از آنها چیزی نمی دانم ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 دی1386ساعت 4:36 توسط محمد جواد نعمتی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این روزها بیشتر می نویسم و اگر فرصتی داشته باشم شاتر دوربینم را نوازش می کنم . معتقدم همه عکس ها در جایگاه خودشان سرشار از عشق و عاطفه و احساس و ذوق هنرمندانه هستند . مهم نیست زشت باشند یا زیبا. مهم آن نوری است که در پس نگاه ظریف عکاس به لنز تابیده و در نهایت جاودانه شده است . لویس کارول می گوید " عکاسی برای من نوعی سرگرمی است که به اعتقاد من شایسته است به خوبی اجرا شود. "
|
|
RSS
|
انتشار مطالب و عكس هاي اين وبلاگ در كليه رسانه هاي چاپي و غير چاپي ممنوع است .